مولف ناشناخته

149

تاريخ شاهى ( فارسى )

لطفى كه نمىكنى نه از تست اى جان * بخت بد من ترا بدان مىدارد چون آن محتاج كه به اميدى آمده بود نوميد بازگشت ، زبان كرم با حاتم عتابى كرد كه در دفتر كرم و آزاد مردى اين روا باشد كه با محتاجان بد كنى و سلايلان را رد كنى ؟ جهانداران را نعمت و دولت براى آن داده‌اند تا ايشان محتاجان را دست گيرند و محتاجان ايشان را دوست گيرند . حاتم برخاست و با صرّهء هزار دينار بر عقب او چون باد بشتافت تا او را دريافت : از خاك تيره مفرشى اندوخته « 1 » و از سوز سينه آتشى افروخته و آبى از ديده روان كرده . حاتم برقعى در روى كشيد و خواست تا او را امتحانى كند . گفت : اى اعرابى ، كجا بوده‌اى ؟ گفت به اميدى نزد حاتم رفته بودم . گفت آن اميد وفا شد و آن حاجت روا گشت ؟ گفت : به حمد اللّه شد ! در حال حاتم روى بگشاد و گفت : رحمت بر آزاد مرديت باد كه در كرم از من [ 291 ] آزاد مردترى ، كه من بر چيزى نكوكارى مىكنم و تو بر هيچ‌چيز نيكويى مىكنى . در آن وقت كه تو آمدى مرا دست رسى نبود اگر ترا در انتظار داشتمى عدل نبودى و چون يسارى و استظهارى پيدا آمد اگر ترا نصيبى نكردمى احسان نبودى . خواستم تا عدل و احسان هردو به‌هم باشند ، اينك هزار دينار بستان و در مصلحتى كه دارى صرف كن ، و اين مشكل مرا حل كن كه چون از من نيكويى نديدى اين نيكويى چرا مىكنى ؟ گفت براى آنكه تو در عالم به نيكونامى هم مثلى ، گفتم ، اگر بدت گويم كس از من نشنود . مرا محنت وام بس نمىكند كه از وصمت بدنامى سربارى مىبايد ؟ مىتوان دانست كه هر كرا عدل و احسان باشد سخن دوست و دشمن در حق او يكسان باشد و دشوارىهاى دنيى و آخرت بر وى آسان . گفتار ديگر در عدل و احسان عدل آن باشد كه از جهت خود ظلمى روا ندارى و احسان آنكه تتبع فرمايى

--> ( 1 ) - كذا ، به معناى انداخته .